ژوزه ساراماگو، روزنامهنگار، رماننویس و داستاننویس نامآور پرتغالیتبار و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۹۸ روز جمعه ۲۸ خردادماه، پس از یک دوره طولانی بیماری در ۸۷ سالگی درگذشت. از ساراماگو، چندین رمان و بهویژه «کوری» با بیش از ۱۵ چاپ به فارسی منتشر شده است.
ساراماگو در ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ در شهرک ازینهاگا در نزدیکی شهر لیسبون، پایتخت پرتغال، متولد شد. آثار این نویسنده کمونیست تازه در حدود پنجاه سالگی وی مورد توجه جهانیان قرار گرفت، گرچه خود او در موطنش به دلیل پایبندیاش به کمونیسم به اندازه خارج از کشور محبوب نبود.
ساراماگو در سال ۱۹۹۸ در مصاحبهای به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت: «مردم قبلا درباره من میگفتند که خوبه، ولی کمونیسته. ولی حالا میگویند کمونیسته، ولی خوبه.»
وی در سال ۱۹۹۰ و پس از اعتراض حزب راستگرای پرتغال به رمان بحثانگیز او با عنوان «انجیل به روایت عیسی مسیح» به لانزاروت، از جزایر قناری اسپانیا، نقل مکان کرد. دولت پرتغال این رمان را توهینی به کاتولیکها دانسته و از ورود این رمان به فهرست نامزدهای جایزه ادبی اروپا جلوگیری کرد.
نخستین رمان ساراماگو در سال ۱۹۴۷ با عنوان «سرزمین گناه» به چاپ رسید و آخرین اثر او با عنوان «دفترچه یادداشت» که مجموعه پستهای وبلاگی اوست ماه گذشته به زبان انگلیسی منتشر شد.
یکی از شناختهشدهترین آثار او رمان «کوری» است که در سال ۱۹۹۵ نوشته شده است. رمان «کوری» داستان کشوری را بازگو میکند که تمام مردم آن دچار نوع خاصی از عارضه کوری میشوند.
این کتاب در ایران نیز با چند ترجمه به فارسی منتشر شده است که در این میان ترجمه مینو مشیری بیش از ۱۵ چاپ داشته است.
از دیگر آثار ترجمه شده ساراماگو به زبان فارسی میتوان به بلم سنگی، همه نامها، سالمرگ ریکاردو ریش و بالتازار و بلموندا اشاره کرد.
قرار بر این بود که ساراماگو، نخستین پرتغالیزبان برنده جایزه نوبل، در اوت امسال در فستیوال کتاب ادینبرا در اسکاتلند حضور داشته باشد.
آثار او که به بیش از ۲۰ زبان دنیا ترجمه و چاپ شده غالبا با آثار گابریل گارسیا مارکز کلمبیایی، استاد رئالیسم جادویی، مقایسه شده است.
در شهري بدون نام و زماني بدون تاريخ، ناگهان مردي پشت يک چراغ راهنماي رانندگي، کور مي شود. کوري مرد، نه يک کوري سياه، بلکه نوعي شناوري در مهي روشن است.
دزدي مرد کور را ـ شايد از روي ترحم ـ به خانه اش مي رساند اما خودروي او را مي دزد.
مرد کور با کمک همسرش، به مطب يک چشم پزشک مي رود تا بلکه علت نابينايي خود را دريابد. اما چشم پزشک هيچ دليلي براي کوري وي نمي يابد. او حتي در کتابهاي پزشکي اش هم چنين نمونه اي را نخوانده است.
کوري سفيد چون بيماري اي واگيردار گسترش مي يابد. چشم پزشک کور مي شود. کوري دامن بيماران مطب وي را هم مي گيرد. پيرمردي يک چشم، دختر بدکاره اي با عينک دودي و پسرکي با چشم لوچ.
چشم پزشک زود دولت را خبر مي کند. واکنش دولت، بازداشت همه کورها و اطرافيان آنها و اسکانشان در تيمارستاني متروک است. تنها اقدام درماني دولت هم، جداسازي کورها از افراد در معرض کوري و تهديد آنان به مرگ، درصورت خروج از تيمارستان است.
هنگام انتقال چشم پزشک، همسر وي به دروغ خود را نابينا معرفي مي کند تا بتواند با حضور در کنار چشم پزشک، او را در رتق و فتق امورش ياري کند. فداکاري اي که تا پايان داستان ادامه مي يابد.
تيمارستان روز به روز پرتر مي شود. آدمهايي که تازه کور شده اند، پله پله فضيلتهاي اخلاقي را از دست مي دهند. به خاطر غذا به جان هم مي افتند و هر کجا را که بيابند، محل قضاي حاجت خود قرار مي دهند.
سربازان ارتش در بيرون تيمارستان موضع گرفته اند و هرکس از قرنطينه شدگان را که به ديوارهاي دور تيمارستان نزديک شود، هدف قرار مي دهند.
در اين ميان، دسته اي اراذل و اوباش به کورها اضافه مي شوند. آنها با قلدري، کورها را به زير سلطه خود مي کشند و ضمن جيره بندي غذا و پرداخت آن در ازاي دريافت اشياي قيمتي کورها، زنهاي آنها را نيز به صورت دوره اي، مورد تجاوز قرار مي دهند.
همسر چشم پزشک که هنوز بيناست، پس از هتک حرمت شدن، مخفيانه خود را به سردسته کورهاي چماقدار مي رساند و با يک قيچي، او را مي کشد.
کشته شدن سردسته اوضاع را عوض مي کند. کورهاي چماقدار موضعي تدافعي مي گيرند و خود را در سالن مقرشان محبوس مي کنند. سالني که پر از مواد غذايي است.
ارتش به کورها غذا نمي رساند و چشم پزشک و چند نفر ديگر تصميم مي گيرند به مقر چماقدارها حمله کنند. اين حمله ناموفق است و به زخمي شدن چندنفرشان مي انجامد.
ناگهان زني مقر چماقدارها را به آتش مي کشد و با آتش گرفتن کل تيمارستان، همه از آن خارج مي شوند. تازه آنجاست که با شهر کوران مواجه مي شوند: همه شهر کور شده اند و دولت عملا از بين رفته است.
همسر چشم پزشک رهبري يک گروه کوچک از کوران را برعهده مي گيرد: چشم پزشک، مرد کور اولي، همسر مرد کور اولي، دختر با عينک دودي، پسرک لوچ و پيرمرد يک چشم.
آنها در شهر به راه مي افتند و در نهايت، پس از سر زدن به خانه چند نفرشان، در خانه چشم پزشک سکني مي گزينند.
اوضاع شهر بس نابسامان است. کوران، گله گله و چهارپاوار، براي زنده ماندن دست و پا مي زنند. اما با گذشت زمان، آنان در حال کنار آمدن با وضعيت تازه هستند و حتي زمزمه هايي براي سازمان دهي مجدد به گوش مي رسد.
بحران بي آبي در حال جدي شدن است که در شبي با بارش آسمان، کوران از بي آبي نجات مي يابند. اين گروه هفت نفره، تن را به آب مجموع از باران مي سپارند و از کثيفي ها خود را بري مي کنند.
اين شستشو با باز شدن نطق آنان و حرفهاي فلسفي زدن همراه است. چند روز بعد، مرد کور اولي بينا مي شود و به دنبال او، بقيه هم، يک به يک، بينايي خود را به دست مي آورند.
پايان داستان، با نگاه همسر چشم پزشک به آسمان و يکباره سفيد ديدن همه جا همراه است. ترس کوري وجود او را فرا ميگيرد اما وقتي به پايين مي نگرد، شهر را استوار بر جاي خود مي بيند.
لینک به صفحه ساراماگو در ویکیپدیا
آثار ساراماگو:
1947ـ رمان «سرزمين گناه» (The Land of Sin)
1966 ـ مجموعه شعر «اشعار محتمل» (Possible Poems)
1970ـ مجموعه شعر «شايد شادماني» (Probably Joy)
1971 ـ مجموعه مقالات «از اين جهان و آن ديگري» (From this World and the Other)
1973ـ مجموعه مقالات «چمدان مسافر» (Traveller's Baggage)
1974ـ کتاب «عقايد دي ال هاد» (The Opinions the DL Had)
1975ـ شعر بلند «سال 1993» (The Year of 1993)
؟197ـ مجموعه مقالات سياسي «يادداشتها» (Notes)
1977ـ رمان «فرهنگ نقاشي و خوشنويسي» (Manual of Painting and Calligraphy)
1978ـ مجموعه داستان «تقريبا يک شيء» (Quasi Object)
1979ـ نمايش نامه «شب» (The Night)
1980ـ نمايش نامه «من بايد با اين کتاب چه کنم؟» (What shall I do with this Book?)
1980ـ رمان «برخاسته از زمين» (Risen from the Ground)
1981ـ کتاب «سفر به پرتغال» (Journey to Portugal)
1982ـ رمان «بالتازار و بليموندا» (Baltazar and Blimunda)
1984ـ رمان «سال مرگ ريکاردو ريش» (The Year of the Death of Ricardo Reis)
1986ـ رمان «بلم سنگي» (The Stone Raft)
1987ـ نمايشنامه «زندگاني دوباره فرانسيس اسيسي» (The Second Life of Francis of Assisi)
1989ـ رمان «تاريخ محاصره ليسبون» (The History of the Siege of Lisbon)
1991ـ رمان «انجيل به روايت عيسي مسيح» (The Gospel According to Jesus Christ)
1993ـ کتاب«روزنوشتهاي لانزاروته» (Lanzarote Diaries)
1994ـ رمان «گذرنامهاي براي پرتغال» (Passport to Portugal)
1995ـ رمان «کوري» (Blindness)
1997ـ رمان «همه نامها» (All the Names)
1999ـ کتاب «پرتغال» (Portugal)
1999ـ رمان «قصه جزيره ناشناخته» (The Tale of The Unknown Island)
2000ـ رمان «غار/دخمه» (The cave)
2004ـ رمان «دوبل» (The Double)
2005ـ نمايش نامه «دون جيوواني»
2005ـ رمان «ضربان مرگ / مرگ مکرر»